تبليغاتX
دوستت دارم دیییییییییییییییییییونه



بنشین ، مرو ، صفای تمنایی من ببین !

امشب چراغ عشق چر این خانه روشن است ،

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز ،

بنشین ، مرو ، که نه هنگام رفتن است !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 17:13 توسط مسعود |



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:54 توسط مسعود |



 
 
 
 
 

 

 

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم

 

و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز

 

دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن

 

و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگیز من

 

 مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و

 

مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:42 توسط سارا |



 
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:5 توسط سارا |



 

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن

 

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

 

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

 

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

 

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

 

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

 

وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

 

برای تو می تپد

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 14:47 توسط سارا |



 
 
 
 
 
همه می پرسند:
 
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
 
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
 
چیست در بازی آن ابر سپید،
 
روی این آبی آرام بلند،
 
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
 
 
 
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
 
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
 
چیست در خنده ی جام؟
 
که تو چندین ساعت،
 
مات و مبهوت به آن می نگری؟
 
 
 
ـنه به ابر،
 
نه به آب،
 
نه به برگ،
 
نه به این آبی ارام بلند،
 
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
 
نه به این آـش سوزنده که لغزیده به جام ،
 
من به این جمله نمی اندیشم
 
 
 
من مناجات درختان را هنگام سحر
 
رقص عطر گل یخ را با باد
 
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
 
صحبت چلچله ها را با صبح
 
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
 
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
 
همه را می شنوم
 
            می بینم
 
من به این جمله نمی اندیشم!
 
 
 
به تو می اندیشم
 
ای سراپا همه خوبی
 
تک و تنها به تو می اندیشم
 
همه وقت
 
همه جا
 
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
 
تو بدان تنها این را،تو بدان !
 
تو بیا
 
تو بمان با من ،تنها تو بمان!
 
 
 
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
 
من فدای تو ،جای همه گل ها تو بخند
 
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
 
ریسمانی کن از آن موی دراز
 
تو بگیر
 
تو ببند!
 
 
 
تو بخواه 
 
پاسخ چلچله هارا تو بگو !
 
قصه ی ابر هوا را تو بخوان !
 
تو بمان با من ،تنها تو بمان 
 
 
 
در دل ساغر هستی تو بجوش
 
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است
 
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!
 
 
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:46 توسط سارا |





جدیدترین قالب وبلاگ


خدمات وبلاگ نويسان جوان