
بنشین ، مرو ، صفای تمنایی من ببین !
امشب چراغ عشق چر این خانه روشن است ،
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز ،
بنشین ، مرو ، که نه هنگام رفتن است !


صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم
و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز
دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن
و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگیز من
مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و
مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...


چه زیباست بخاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛
وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛
و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،
مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،
وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛
برای تو می تپد



